هوای مُردن همین جاست...
بیخ گوش من است ...
همانجایی که روزی رد نفسهای تو بود .
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1391ساعت 14:37  توسط هانیه
|
هوای مُردن همین جاست...
بیخ گوش من است ...
همانجایی که روزی رد نفسهای تو بود .
در روزگاری که
“سلام”
و
“خداحافظ”
فرقی با هم ندارند
نه ماندن کسی حادثه ست
نه رفتنِ کسی فاجعه...
خسته از هزار مهاجرت ِ باران دیده /
حوالی ِ مقصد آنقدر خسته که چشمت نبیند /
ارتفاعت را کم کنی و یک شکارچی /
اولین شلیک زندگیش آنقدر خطا برود /
که به تو مشترک شود سقوط کنی تا /
مدال افتخار ِ
سینه ی کسی باشی کسی که اصلا که اصلا به تقدیر / اعتقاد ندارد;((
وقت رفتن لحظه ای برگرد قبرم را ببین
بر مزارم گریه کن
اشکت مرا جان میدهد ،
این نگاه اخرت
امید ماندن میدهد
رفتی و چشمم به دنبال قدمهایت گریست ،
زخمهای مرده ام را رفتنت جان میدهد ،
نیست از من قدرت بوسیدن چشمان تو،
باد میبوسد به جایم ،قلب ایمان میدهد...